پارت۱

از هر طرف صدای پچ پچ میومد

از خجالت سرم و پایین انداخته بودم و چیزی نمی گفتم اما توی دلم غوغا بود. 

قرار بود امشب خان روستای کرد نشین ها چند شبی رو خونه ی ما مهمون باشند اما همه می دونند خان برای پیوند زدن روابط، من رو برای پسر شهریش در نظر گرفته.

خسته از نگاه ها از خونه ی کاه گلی مون بیرون زدم و به سمت پدرم که داشت مرغ ها رو برای ورود خان به مرغداری میفرستاد رفتم.

با دیدنم لبخندی زد و گفت

_حاضری دخترم؟الاناست که ارباب برسه.

نمیدونستم چطور حرفم رو بزنم. با کمی این پا و اون پا کردن گفتم

_آقاجان...میگن که ارباب من و برای پسرش در نظر گرفته.

با خوشحالی سر تکون داد و گفت

_آره.همای سعادت روی شونه ت نشسته دخترم...

آخ.. چطور مقابل پدرم وایسم و بگم من دلم نمیخواد زن پسر شهری ارباب بشم.

اون شهر درس خونده...خان زادست... از قبیله ی کردهاست... من دختر ساده ی روستایی چطور می تونم با چنین مردی ازدواج کنم؟

با هزار سرخ و سفید شدن خواستم حرفم و بزنم که خاتون داد زد

_ارباب اومد.

تمام تنم عرق کرد. ارباب ماشین داشت. اون هم ماشینی که توی عمرم ندیده بودم.

آخ آیلین مگه تو جز تراکتور و وانت مش رحمان ماشین دیگه ای دیدی؟

ماشین با عظمت ارباب ایستاد.ترسیده پشت پدرم سنگر گرفتم.

در ماشین باز شد و ارباب با ابهت پیاده شد.جرئت سر بلند کردن و نگاه کردن به خان زاده رو نداشتم.

پدرم به پهلوم زد و گفت

_برو داخل چشم سفید.

سری تکون دادم و با دو پای اضافه فرار کردم.

همه ی دخترا پشت پنجره ایستاده بودن.

طیبه با به به و چه چه گفت

_خان زاده رو ببین ماشالله رستم دستان میمونه.بیا آیلین..بیا نگاه کن که خوش‌خوشانت شده.

به سمت شون رفتم و از پنجره سرکی به بیرون کشیدم.

با دیدن خان زاده ی قد بلند و هیکلی صورتم از خجالت قرمز شد.

انقدر قد بلند بود که من تا زیر زانوشم نمی رسیدم.

طیبه خم شد و کنار گوشم گفت

_خوب نگاش کن،قراره با خان زاده برای قبیله ی کرد ها وارث بیاری دختر..

صورتم قرمز شد و یک قدم به عقب رفتم.

سمانه با دل سوزی گفت

_سنش بالا میزنه آیلین تو هنوز هفده سالت هم نشده اما خان زاده کمه کم سی و پنج سالشه...

سری به ترس تکون دادم و گفتم

_من باهاش ازدواج نمی کنم..

خاتون که حرفم و شنید پشت دستش کوبید و گفت

_دیگه این حرف و نزن گیس بریده...ارباب خودش ازت خواستگاری کرده اگه با خان زاده ازدواج کنی تاج سرشون میشی ما هم به یه نون و نوایی می‌رسیم. روستا از این فقر نجات پیدا میکنه. تو که نمیخوای با خودخواهی اجازه بدی کل روستا توی این اوضاع بمونه؟

سکوت کردم...دستم و گرفت و گفت

_چای ریختم بیا برای ارباب و خان زاده ببر بذار چشم خان زاده بهت بیوفته یک دل نه صد دل عاشقت میشه.

سکوت کردم.چه دل خوشی داشت خاتون. خان زاده هزار تا دختر شهری دیده بود من و با این لباس های محلی و این ریخت و قیافه نمی پسندید.

تا بخوام اعتراض کنم سینی چای و به دستم داد و به سمت اتاق فرستادم.

سینی توی دستم می لرزید. به اتاق رفتم و با صورتی از خجالت قرمز شده در و باز کردم 

به محض باز کردن در خان زاده رو روبه روی خودم دیدم. که گویا قصد بیرون اومدن داشت. 

با دیدنم صورتش جمع شد و از جلوم کنار رفت.

دستام شروع به لرزیدن کرد. از خجالت حتی نمی تونستم یه قدم دیگه برم جلو.

ارباب با دیدنم با به به چه چه گفت

_ماشالا ماشالا چه دختر با کمالاتی بزرگ کردی علی.

بابا با اشتیاق سر تکون داد و گفت

_کنیز شماست. دخترم چایی رو بیار.

خواستم یک قدم جلو برم که خان زاده گفت

_اونی که به خاطرش وادارم کردی تا اینجا بیام اینه بابا؟

سر جام قفل کردم. لحجه ش هم شهری و با کلاس بود.

ارباب با چشم غره گفت

_آیلین از هر نظر برای تو مناسبه!

صدای طعنه آمیز خان زاده مثل پتک توی سرم کوبیده شد

_من هیچی تو خودت راضی میشی این دختر برات وارث...

حرفش و به حرمت بابام قطع کرد و با عصبانیت از اتاق بیرون زد.

دلم می‌خواست زمین دهن باز کنه و من و ببلعه.

ارباب با وجود گند کاری پسرش باز هم مفتخرانه سر تکون داد و گفت

_جوونا جاهلن نمی دونن چی براشون خوبه چی بد.

بابام هم با سادگی سر تکون داد و گفت

_بله همین طوره ارباب... دخترم چایی ها رو بیار.

با دست هایی لرزون چایی ها رو جلوشون گذاشتم. ارباب حینی که با تحسین نگاهم می کرد گفت

ادامه دارد..